تبليغاتX
خط خطی های یک بیمار روانی
می روم... اما نمی پرسم ز خویش ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟
 
بالاخره دادگاه به نفع من حکم داد

و اونو محکوم کرد

من فقط دفاع کردم

از وقتی رای دادگاه رو گرفتم همه تو خونه خوشحالن

مامان و اجیم می گن تو چرا خوشحال نیستی

خبر ندارن که من دارم به این فکر می کنم که چطوری .................

ولی هنوز مونده تا جواب همه ی اون ازار های روحی که به من وارد کرده  رو بگیره

روزه جوان رو به همه تبریک می گم

بعدم اینکه می خام به خودم کمک کنم

البته اگه بذارن

|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 24 مرداد1387  |
 به تو سلام می کنم

خیلی وقت بود دنبال یه بهانه بودم برا نوشتن

سر زدن به دفترچه خاترات دوران دبیرستان

و خوندن این شعر که دبیر ادبیات م واسم نوشته بود

این بهانه رو واسه سر زدن به اینجا رو بهم داد

 

 

 

 

به تو سلام می کنم       

          

 

                         کنار تو می نشینم

 

 

        و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

 

اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم   

        

         در خلوت تو این حقیقت رو باز می یابم.

 

خسته

                خسته از راه کوره های تردید می آیم.

 

چون آئینه ای از تو لبریزم

 

                         هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد.

 

نه ساقه ی بازوهایت       

 

   نه چشمه های تنت         

 

    بی تو خاموشم ،

 

بی تو شهری در شبم.

 

تو طلوع می کنی              

 

        من گرمایت رو از دور می چشم و

 

                                        شهر من بیدار می شود.

 

با غلغله ها ، تردید ها ، تلاش ها ، و ....

 

                        غلغله ی مردد

 

تلاش هایش

 

دیگر هیچ چیز نمی خواد مرا تسکین دهد

 

دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب

 

غروبت مرا می سوزاند

 

                                                   

من به دنبال سحری سر گردان می گردم .

 

تو سخن می گویی    

 

               من نمی شنوم

 

     تو سکوت می کنی                                

 

من فریاد می زنم

 

با منی ،  با خود نیستم                            

 

و بی تو خود را نمی یابم

 

                   دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند

 

 تسکینم بدهد.

 

                         اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

 

این حقیقت رو در خلوت تو باز یافته ام

 

حقیقت بزرگ است و من کوچکم ، با تو بیگانه ام

 

فریاد مرغ رو بشنو

 

                        سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

 

مرا با خودت آشنا کن بیگانه ی من

 

                        مرا با خودت یکی کن

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در سه شنبه 25 تیر1387  |
 به مناسبت پرواز اهورايي ت

 

فاطمه فاطمه است

 

اولین بار که با دکتر اشنا شدم چهارم دبستان بودم

داشتم کتابای بابا رو نگاه می کردم که چشمم به این جمله رو یکی از کتابا خورد

کنجکاو شدم و شروع به ورق زدن کردم

با وجودیکه هیچی ازش نفهمیدم اما عطش من به خواندن رو بر طرف کرد واسه مدتی

دوم دبیرستان سر کلاس تاریخ با دبیرم حرفم شد چون به دکتر توهین می کرد

و اون رو یه مرتد می خوند

راستی مرتد یعنی چی  ؟؟؟؟

 

گذشت تا رسیدم دانشگاه

نسل دکتر

کلی حرف دارم که می خوام بزنم اما

فن بیان خوبی ندارم یک

 دو یه جورایی خیلی ضربه خوردم تو بحث در این موارد

اینه که هنوز ترس حراست و کمیته انضباطی با وجودیکه از دانشگاه دورم اما بدجور قلقلکم می ده

پروتانیسم اسلامی

اقاجری

اعدام

اعتصاب

تحصن

لباس شخصی

شورش

امام جمعه کرمان :

اگر دانشجو ها بخوانند به تحصن و اعتصاب خود ادامه بدهند من حکم جهاد می دم

و خودم اسحله بدست جلوی دانشجو ها می ایستم!!!!!!!!!!!

خنده دار تر از این شنیدین تا حالا

اما این عین گفته های جناب امام جمعه محترم بود .

اون بحث ها گذشت

حرف من اینه

اقاجاری حرف شهید شریعتی رو نقل قول کرد

شریعتی کی بود واقعن؟؟

اون اسلام رو بهتر از همه این جماعت ... شناخته بود

و به نسل دین گریز اون موقع شناسوند

چرا تا چند سال پیش نمی شد اسم دکتر رو برد

چرا

دلیلش فقط یه چیزه

اونم اینه که دکتر لباس ... و ... نداشت

 

ذهنم خیلی اشفته است این روزا

تمرکزم رو از دست دادم

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در شنبه 1 تیر1387  |
 ماه من خرداد

 

خرداد

خرداد

خرداد

اینکه این همه اتفاق اونم اتفاق های مهم تو این 30 روز  باشه  برام جای سواله!!! ؟

 چرا ماه های دیگه اینجور نیستن ؟؟؟؟

 

2 خرداد42 : تولد باباییم

 

3 خرداد61 : فتح خرمشهر و حس بابا برا رفتن و مبارزه کردن

 

4 خرداد61 :اولین اعزام بابا

 

27 خرداد 63: تولدم

 

27خرداد64 : بابا نبود

 

23 خرداد 65: بابا برا همیشه رفت، محو شد، پرواز کرد

 

27 خرداد 67 : تنها دغدغه م این بود که مامان باید برای جشن تولدم پفک مینو بگیره و کیک تولدم هم باید روش گیلاس باشه با ژله قرمز و نارنجی  

 

1377: اغاز ... .

 

27 خرداد 78: مادر جووونم ( مادر مامان ) گوشواره هاشو کادو تولد بهم داد یک جفت  گوشواره ی قدیمی

تو اون سال ها هدیه تولد زیاد گرفتم ولی اون گوشواره ها یه چیزه دیگه بودن

خوش بین بودم به اینده خیلی هم زیاد.

 

27 خرداد 80 : فصل امتحان های نهایی مه  35 روز از تولد دوقلو ها گذشته مامان خسته ست این روزا خووونه خیلی شلووغه اون قد که هیچ کس تولد من یادش نیست، درس نمی شه خوند مجبورم شب بخوونم بچه ها بیدارن تا صبح داداشم رو پامه و ابجیم رو دستم با اون یکی دستم هم کتاب و جزوه م رو گرفتم و می خونم . ...... با معدل خوبی قبول شدم .

 

27 خرداد 81: یادمه دعوا کردم هیچ کس تولدم رو تبریک نگفت ابجیم  هم اونقد درگیر امتحانای نهایی ش بود که منو پاک فراموش کرده بود.تا الان دو تا از درسام رو افتضاح دادم حوصله تست زدن رو ندارم این روزا .

27خرداد82: کرمانم دانشجوی مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی .بچه ها وقتی فهمیدن امروز تولدمه هر کدوم جزوه رو یه گوشه پرت کرد و اهنگ گذاشتن و مشغول پایکوبی شدن روزه خوبی بود بتول بود راضیه ، زینت ،راحله( بچه های بم ) و افسون که برای همیشه در افسون گل سرخ شناور گذاشت منو و رفت اونشب هیشکی نمی دونست دست تقدیر چه بازی ای برامون تدارک دیده فقط می خندیدیم و میخوردیم.

 

27خرداد 83: 20 ساله دانشجو ظاهرن هیچ غمی نباید داشته باشم ولی تمام غصه های دنیا تو دل من خوونه کرده

بچه ها برام یه جشن مفصل گرفتن یکی از دیوار های اتاق رو صفورا  با سلیقه ی تمام  با گل و شاخ و برگ تزیین کرده بود بیشتر  مهمان های این جشن تولدم بچه های خراسان بودن و البته صمیمی ترین دوستام تو اون برحه مهین( بچه ی قوچان) که هنوز هم هست ،قدیره ،مریم،معصومه،زهرا،طحان،تکتکم،خدیجه،پریسا،صفورا،...

و خیلی ها نبودن مثل  بچه های بم .

یه تفاوت دیگه هم داشت این سال با بقیه سال ها ،حالا دیگه تنها نبودم و اسم یه نفر دیگه رو یدک می کشیدم.اونم برام کادو فرستاد.

مامان اینا هم تلفنی تبریک گفتن و ابجیم که حالا اونم شده دانشجوی مهندسی پتروشیمی .

چند ماهی هست که دارم خودم رو با شرایط جدید وفق می دم و اماده می کنم که اونی باشم که اون انتظار داره .و زندگی رو زیباتر ببینم.

 

27خرداد 84: خیلی از اونایی که باهاشون صمیمی بودم الان نیستن ،ولی یه دوست خیلی خوب پیدا کردم سمانه السادات اهل شهر بادگیر ها و شاعر .هنوزم گاه گاهی با هم ارتباط داریم تلفنی .یه کتاب شعر  بهم کادو داد هنوز دارمش .

اوضاع بد نیست کم کم عادت کردم به بد اخلاقی هاش ،عصبیت هاش ،منم منم گفتن هاش ،حسودی هاش ،تهدید کردن هاش و خیلی چیزای دیگه.اما هنوز کسی نمی دونه من راضی نیستم جز خودش .

 

27خرداد 85:خیلی بهم ریخته شدم از اول سال درس رو رها کردم و اومدم خونه. استادم برام مرخصی گرفته .ساعت 10 شب دایی اینا با یه هندوونه ی کادو گرفته اومدن خونه مون قرار نبود جشنی در کار باشه خودم نخاستم در واقع حوصله نداشتم.رفت و با یه کیک و چند شاخه گل برگشت .اون قد بداخلاقی کرد که اون جشن ناخاسته به یه جنگ تبدیل شد البته بعد ها ،اون شب من کوتاه اومدم و در مقابل کاراش چیزی نگفتم .

 

 27خرداد86:یکی از بهترین روز تولد هام بود .یه جشن تولد اینترتی ،جشنی  متفاوت .بچه های کلوب مشهد که من شرمنده ی خیلی هاشون هستم برام یه جشن گرفتن .

روز خوبی بود غافل گیر شده بودم.

البته چند تا از دوستای دیگه م  هم زحمت کشیدن و برام کادو فرستادن و همه ی اینا خارج از پیام ها و نقاشی هایی بود که تو کلوب برام گذاشتن و کارت پستال هایی که به ایمیلم دادن.

تحمل زندگی این روزا برام خیلی سخته ، چند تا دوست خوب دارم که باهام حرف می زنن و راهنمایی م می کنن البته مشاورم هم هست.خیلی بهم ریخته شدم  چند ماهی هست از زمستون 85 .

افکار ازاد دهنده ی زیادی دارم ،خسته شدم دیگه،بهش گفتم که نمی تونم ادامه بدم این زندگی رو ولی منطق اون چاقویی بود که زیر گلوم گذاشت ،اینجا بود که  فهمیدم  تا حالا هم زیادی موندم ،به مامان اینا گفتم نمی تونم ادامه بدم بعد از چند ماه و بعد از شنیدن دلایل و دیدن رفتار ای اون بالاخره به سختی راضی شون کردم .

حالا هم در رفت و امد کارای رهایی م هستم .

خیلی زمین خوردم و بلند شدم دوباره ولی چند هفته ی پیش کم اوردم و .... .

حالا چند روز دیگه به تولد 24 سالگی م مونده.

نمی دونم چطور می شه امسال.

 

فقط امید دارم که تا  27 خرداد 88 این کابوس 10 ساله  تمام شده باشه و از خیلی چیزا فارغ شده باشم

 

اما دوستای خوبم که متولد خرداد هستن

 

2 خرداد : داداش جواد صادقی که خیلی دوسش می دارم،از اون ادماییه که همیشه تو حرفاش چیزای خیلی خوبی می تونی یاد بگیری البته اگه بخای .هر جا هستی الان برات ارزوی موفقیت دارم داداشی .

4 خرداد : پژمان مومن، صبور و دوست داشتنی ، از اون ادماییه که هر لحظه ،هر جا و تو هر شرایطی می تونی روی کمک ش حساب کنی .پژمان جان به خاطر همه ی لطف هات مرسی گلم

9 خرداد : نگار جونم و احسان .

نگار یه دختر شیطووون و پاک و ساده و البته دوست داشتنی .چند وقت پیش هم چند روزی مهمان خوونه ی گرم شون بودم در مشهد .نگار جان همیشه برات ارزوی موفقیت دارم و می کنم .

احسان هم یه پسر شلوغ و رفیق باز اغلب دختر ( از اون دندونا) بچه ی خوبیه فقط بی نهایت شیطوونه و استاد مخ زنی .خوش مشرب و اهل دل، خدا نگهش داره برا خانواده ش و دوست دختراش خصوصن مهناز جونش

15 خرداد : بابک روشن .تپوولو ،گوشتالو و چاغالووو. هیچ وقت شب تولدش رو یادم نمی ره چون واسه اولین بار بود که از طریق وب دیدمش و کلی ترسیدم نیم متر از جام بلند شدم رنگم عین گچ شده بود.

همون موقع مفتخر به دریافت این لقب شد گ.س.پ( گربه سیاه پشمالو ) دیالوگ توئیتی وقتی سیلوستر رو می دید ( از اون دندونا )

18 خرداد : ارش گپ.مدیر برتر کلوب دات کام.امیدوارم به ارزوهاش برسه و اون مشکلش هر چه سریع تر مرتفع بشه

22 خرداد : محمد حسین ا . معروف به ممد لاک پشته همون لاکی خودمون.از اون ادمای پشت کوهی و عاشق حلوا .کوهنورد قهاری هست لاک پشت ما .

برای همه ی دوستای دیگم که تو این ماه بدنیا اومدن و من الان تو خاطرم نیست

و برای اونایی که متولد این ماه نیستن

ارزوی موفقیت و سلامتی دارم

 

 

یه چیزه قشنگ اومده تو زندگیم

یه دوست خیلی خیلی قدیمی

کسی که فکر می کردم دیگه نیست

کسی که یه رزوایی من بهش امید می دادم

ولی حالا خودم گم شدم تو کوچه پس کوچه های زندگی

کسی که خیلی دوس ش دارم

کسی که منو یاد خیلی ها می ندازه که برام مهم بودن

احسان داداشیه گلم

 که کاملن اتفاقی همدیگه رو بعد از حدود ۳ سال پیدا کردیم

هنوزتو شوک م ولی ...

نمی دونم چرا حالا ؟؟؟

امیدوارم که دوباره شروع به نوشتن کنه

 

 

مرسی که خط خطی های این بیمار روانی رو تحمل تحمل می کنید

 

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در یکشنبه 19 خرداد1387  |
 خط خطی

این روزا خودمم هم موندم چرا اینجوری شدم

واقعن ادما وقتی به پوچی می رسن خودکشی می کنن

یا وقتی خسته می شن

یا وقتی کم میارن

یا وقتی بیزار می شن از زندگی

دلگیر می شن از خدا

یا وقتی ...

لعنت به من

لعنت به زندگی

به دوست داشتن

لعنت به ...

شده کم بیاری تو زندگی و نخای  باور کنی کم اوردی

یا اصلن باور کنی کم اوردی ولی نخای کسی بدونه که تو کم اوردی

چیه ؟؟؟

چرا اینجوری نگام می کنی ؟؟؟

اره من کم اوردم

ونخاستم هیچ کس بدونه ، حتی نخاستم خودم هم باور کنم این حقیقت رو

ولی ...

دوستای خوبی دارم

خیلی خیلی خوب

ولی اینا هیچ کدوم دلیل نمی شه که  ادم بعضی چیزا رو فراموش کنه

چند روزه پیش دکتر روانشناسم بهم گفت من یه بیمار روانیم ...

چه می دونم ناهنجاری شخصیتی _ روانی دارم .

همین جور که به حرفای دکتر گوش می کردم و سر تکوون می دادم براش، با خودم می گفتم همه ی ما ادما به نوعی 2چار این ناهنجاری ها هستیم ،ولی پنهان و مخفی

اخه مگه چند تا ادم خل مث من  پیدا می شه که بره پیش مشاور و چه می دونم دکتر روانشناس.

اصلن خودت تو

همین تویی که الان داری اینا رو می خونی

 تا حالا تست  نقاشی شخصیتی( اسم علمی ش رو نمی دونم چیه) رو انجام دادی ؟؟؟

خیلی وقتا از خودمم بدم میاد

که چرا زودتر اقدام نکردم ؟

چرا زودتر نرفتم ؟

چرا زودتر باور نکردم ؟

چرا اینقد خودم رو گول زدم ؟

چرا خاستم تنهایی این بار رو به دوش بکشم ؟

چرا ؟
و چرا ؟
و چرا ؟
و هزار چرای دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزا دیگه نه دوش گرفتن ارومم می کنه

نه موسیقی

نه قدم زدن

نه رفتن به ساحل و گوش کردن به صدای اب و ماهی ها

و نه حتی حرف زدن با دوستام

که این اخری خیلی خیلی  داره اذیتم می کنه.

برگشتن همکلاسی خبر خوب این روزام  بوده

اونو نمی دونم ولی من توی اون جور نوشتن هام

حرف زدن هام  .

عمل کردن هام

سرخورده و دلمرده شدم

همین هفته ی پیش بود که یکی از دوستام به خاطر فعالیت های سیاسی دوستش ( امید ) مجبور شد به خاست اون فراموش کنه دوستی و علاقه ای که بین شون بوجود اومده ( که البته نمی شه همون جور که من نتونستم این کارو بکنم)  فقط امیدوارم حرفای من در مورد نگرانی امید برای به دردسر نیوفتادن اون بهش ارامش بده

هر چی هست امید داره از ایران می ره تا پناهنده سیاسی بشه، حداقل ش اینه که اینجوری زنده می مونه ،اینجوری هر  هفته  نمی ریزن تو خونه شون و تا سرحد مرگ کتکش بزنن.

نمی دونم واقعن قراره ما به کجا بریم و به کجا برسیم

دارم چرت می گم

خودمم می دونم

گفتم که من یه بیمار روانیم

یه بیمار روانی !

بیمااااااااااار روانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به اندازه ی کافی امروز خط خطی کردم اینجا رو

پست بعدی رو  اواسط هفته ی دیگه می ذارم

هر چی می کشم از خرداد می کشم !

حالا شاید اسمش رو عوض کردم :D

|+| نوشته شده توسط Divo0one در جمعه 17 خرداد1387  |
 ای خدا دلگیرم ازت ................

 

 

 

 

مرگ؟

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 9 خرداد1387  |
 با من حرف بزن عزیزم

با من حرف بزن عزیزم

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،

نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه ،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.

 یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی .

بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

 اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛

 و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،

فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

اشکالی ندارد.

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،

بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

 من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن،

دعا،

فکر،

یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب، من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی...  

دوست تو : خدا

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در یکشنبه 15 اردیبهشت1387  |
 و خداوند سکوت رو آفرید

 

و خداوند سکوت را آفرید

  

سکوت، یعنی گفتن در نگفتن،

یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف،

یعنی تمرین

برگشتن به دوران جنینی و

شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض.


سکوت در مکالمه تلفنی،

یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم.


هر سکوتی،

سرشار از ناگفته ها نیست،

بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست.


موسیقی،

یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده ی موزون.


سکوتِ آرام کتابخانه،

یعنی رعد و غرش نهفته ی تمامِ حرف های فشرده ی عالم،


در پیش از این.


سکوتِ شاهد،

یعنی شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان.


سکوتِ محکوم بی گناه،

یعنی بغض، آه، گریه درون.


سکوتِ مظلوم،

یعنی نفرینی مطلق و ابدی.


بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار،

به اسم حق السکوت، می فروشانند.


سکوتِ عاشق در جفای معشوق،

یعنی پاس حرمتِ عشق.


سکوت، در خود گریه دارد ولی گریه، با خود سکوتی ندارد.


بعضی با سکوت آنقدر دشمنند

که حتی در خواب هم آنرا با پریشان گوئی می شکنند.


سکوتِ در بیمارستان،

بهترین هدیه ی عیادت کنندگان است.


آدم، بسیاری حرف ها را که می شنود،

آرزو می کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.


ایرانی ها،

از قدیم معنی سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند،

اشکال فقط در استفاده گاه و بیگاه از این دو نعمت،

به جای هم است.


آنان که حرمت سکوت را پاس می دارند،

بیش از حرّافانِ حرفه ای، به بشر امیدواری می دهند.


وقتی خدا بخواهد فساد کسی را برملا کند،

نعمتِ سکوت را از او سلب می کند.


سکوتِ قاضی،

رعب آورترین سکوتِ زمینی است، وقتی بدانی گناهکاری.


سکوتِ وداعِ واپسین دیدار دو دلدار،

همیشه مرطوب است.


سکوتِ یک محکوم به مرگ،

پر از پشیمانی لزج است.


خیالتان آسوده،

سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولی شکستنی نیست.


زیر زمین خانه های قدیمی تمام مادر بزرگ ها،

سرشار از سکوتِ ترشی سیر،انار خشکیده،

سرکه ی انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگی است.


در خانه عروس، آخر شبی که به خانه بخت می رود،

در تنهائی پدر و مادرش،


غمناک ترین سکوت، چنگ می اندازد.


سینمای صامت، پر از سکوتی گویا و خنده دار بود.


غیرقابل درک ترین سکوت،

متعلق به معلم ادبیات پیری است که، شاگرد قدیمش را

در حال غلط خواندن گلستان سعدی از تلویزیون می بیند.


آزار دهنده ترین سکوت،

وقتی است که دروغ می گوئی و مخاطبت در سکوتی سنگین،

فقط نگاه می کند.


در گورستان،

فقط در ساعات معینی که ارواح به میهمانی می روند،

سکوت برقرار است.


بعضی، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند،

حیف که زبانشان آخر همه را به باد می دهد.


آدم های ترسو،

برای فرار از سکوت، با خود حرف می زنند.


تابلوهای جهت نما، در خیابان و جاده ها،

در سکوتی بی ادعا، عابران را راهنمائی می کنند.


تمام مردم جهان،

با یک زبان واحد سکوت می کنند،

ولی به محض باز کردن دهان از هم فاصله می گیرند.


کرو لال ها،

در سکوتِ محض با هم پرچانگی می کنند.


سکوت،

خیلی خیلی خوب است، اما نه هر سکوتی.


بعضی، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند،

به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلی در قبالش گرفته باشند.

در آخرت،

تو را به خاطر حرفهای نسنجیده، ممکن است مجازات کنند،

ولی سکوتِ بی جایت را،

هرگز نمی بخشایند.


سکوت را با هر چیزی می شود شکست،

ولی با هر چیزی نمی توان پیوند زد.


دفاترِ سفید و بی خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.


تا کنون، هیچ مترجمی پیدا نشده که بتواند سکوت را،

از زبانی به زبان دیگر ترجمه کند.


قطعاً یکی از راههای تحمل ِزندگی، پناه بردن به سکوت است.


همیشه گفته اند،

از آن نترس که های و هو دارد،

از آن بترس که برّوبرّ،نگاهت می کند و در سکوت،

برایت نقشه ای شیطانی می کشد.


آدم های خسیس،

ممکن است بی بهانه حرف بزنند، ولی بی بها، سکوت نمی کنند.


خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت نشو،

به وقت، ساکت باش.


آنانکه در مراسم خواستگاری ساکتند،

در زندگی حرف نگفته باقی نمی گذارند.


درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بیرون می کشد،

در عوض زبان ِسرخ،


سرِ سبز را به باد می دهد،

بهتر نیست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.

مارک تواین می گوید:


بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید

تا اینکه آن را باز کنید و همه تردیدها را از میان ببرید.

 

 

 

                                                                                                            چکاوک شکسته پر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387  |
 برای تو که قلبم رو شکستی

 

زدي قلبمــــو شـكـستــي

دلــو بـه غريبـــه بستـــــي

شـــدي بــي خيـــال قلبم

مي دونستم خيلي پستي!

ديگـه طـاقتــــم تمومــه

ياد تـــــو بـــودن حرومـه

آبــــروي عشقـــو بـردي

ديگـــه عاشقي کدومـه

ديگه عاشقت نمـي شم

آخــه قلــب تــو سياهــه

تو دعـــا کن واسـه يــارت

داره مــيــاد تـــوي راهـــه

ديگه دستات واسه من نيس

تـو سرت خيـــال مـــن نيس

قهــر و نـــاز تـــوي چشمات

واسه اونه مــال مـــن نيس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

چکاوک پر شکسته

 

 
|+| نوشته شده توسط Divo0one در یکشنبه 18 فروردین1387  |
 

 

سال نو مبارک

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در شنبه 17 فروردین1387  |
 دره خاموش

دره خاموش

سکوت ‚ بند گسسته است
کنار دره درخت شکوه پیکر بیدی
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپیدی
نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش
 نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین
 کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر
ز خوف دره خاموش
 نهفته جنبش پیکر
به راه می نگرد سرد ‚ خشک ‚ تلخ ‚ غمین
 چو ماری روی تن کوه می خزد راهی
به راه رهگذری
 خیال دره و تنهایی
 دوانده در رگ او ترس
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
 ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری
غروب پر زده از کوه
 به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر
غمی بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
 درون دره تاریک
 سکوت ‚ بند گسسته است

 

 

سهراب سپهری

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در جمعه 17 اسفند1386  |
 خداوندا

 

خداوندا اگر روزی بشر گردی


ز حال ما با خبر گردی


پشیمان میشوی از قصد خلقت


از این بودن از این بدعت


خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است


چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

 

                                                                         دکتر علی شریعتی

 

 

 

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در جمعه 10 اسفند1386  |
 به یاد بم

 

بم

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در سه شنبه 4 دی1386  |
 یلدا مبارک
همین جوری حوصله م سر رفته بود

گفتم بیام یه حال و احوالی کنم با دوستان وبلاگی

یلداتون سرخ و شیرین و به یاد ماندنی باشه

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در جمعه 30 آذر1386  |
 بازسازی دنیا

 

پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

 

«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می‌دهم، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟»

 

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت.

 

پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»

 

پسر جواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

|+| نوشته شده توسط Divo0one در شنبه 17 آذر1386  |
 ....

 

امروز بعد از مدت ها اومدم به خونه قدیمی م

درست بعد از یک سال

خیلی دلم تنگ شده بود واسه اینجا

هر وقت فرصت می کردم میومدم و نوشته ای قدیمی و حرفای دوستام رو می خوندم

....

....

....

....

....

....

....

....

....

....

....

....

.... 

نمی دونم چی نوشتم

اون قدیما هم رسم نداشتم که برگردم وبخونم چی نوشتم

هر چی به ذهنم می رسید می نوشتم و همون لحظه هم فونت و رنگ بهش می دادم

شاید دوباره اومدم اینجا

می خام بیام یعنی فقط سخته برام یه مقدار همین

 

 

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در دوشنبه 5 آذر1386  |
 اخرین حرف چکاوک

 

وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود٫

و هر کوچه از صدای پای اخرین عابر تهی می شود٫

با کوله باری از غم و درد می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین ٫شیرین و تلخ

در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم.

گریه نکن٫ای وارث شکوفایی من !

من باید بروم تا به غم غریبی خویش عادت کنم

و دنیای فرسوده شده ذهنم٫احساسم٫جسمم رو دوباره اباد کنم

اما بدان نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می تپد.

¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

خیلی سخته که ادم بخواد از خونه ش از دنیاش دل بکنه

اما من مجبورم که این کارو انجام بدم

همیشه به یادتون هستم

گاهی میام به خونه هاتون

اگه تو خونه تنهایی من بهتون سخت یا بد گذشت به بزرگی خودتون ببخشید

اگه یه وقتایی پام رو زیادی از خونه م کشیدم بیرون بازم ببخشید

و اینکه واسه همه تون ارزوی موفقیت دارم

مرگ پایان کبوتر نیست

به امید ایرانی ازاد

یا حق

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در دوشنبه 15 آبان1385  |
 بدون شرح

 

فاطمه فاطمه است

 

اولین بار که با دکتر اشنا شدم چهارم دبستان بودم

داشتم کتابای بابا رو نگاه می کردم که چشمم به این جمله رو یکی از کتابا خورد

کنجکاو شدم و شروع به ورق زدن کردم

با وجودیکه هیچی ازش نفهمیدم اما عطش من به خواندن رو بر طرف کرد واسه مدتی

دوم دبیرستان سر کلاس تاریخ با دبیرم حرفم شد چون به دکتر توهین می کرد

و اون رو یه مرتد می خوند

راستی مرتد یعنی چی  ؟؟؟؟

پینوشت وبلاگ رضا

مجازات مرتد چرا؟؟؟

گذشت تا رسیدم دانشگاه

نسل دکتر

کلی حرف دارم که می خوام بزنم اما

فن بیان خوبی ندارم یک

 دو یه جورایی خیلی ضربه خوردم تو بحث در این موارد

اینه که هنوز ترس حراست و کمیته انضباطی با وجودیکه از دانشگاه دورم اما بدجور قلقلکم می ده

پروتانیسم اسلامی

اقاجری

اعدام

اعتصاب

تحصن

لباس شخصی

شورش

امام جمعه کرمان :

اگر دانشجو ها بخوانند به تحصن و اعتصاب خود ادامه بدهند من حکم جهاد می دم

و خودم اسحله بدست جلوی دانشجو ها می ایستم!!!!!!!!!!!

خنده دار تر از این شنیدین تا حالا

اما این عین گفته های جناب امام جمعه محترم بود .

اون بحث ها گذشت

حرف من اینه

اقاجاری حرف شهید شریعتی رو نقل قول کرد

شریعتی کی بود واقعن؟؟

اون اسلام رو بهتر از همه این جماعت ... شناخته بود

و به نسل دین گریز اون موقع شناسوند

چرا تا چند سال پیش نمی شد اسم دکتر رو برد

چرا

دلیلش فقط یه چیزه

اونم اینه که دکتر لباس ... و ... نداشت

 

ذهنم خیلی اشفته است این روزا

تمرکزم رو از دست دادم

تیم ملی که بد تر از همه ریخت به هم ما رو

می دونم دارم چرت و پرت می نویسم

راستی بهترین هدیه تولدی که گرفتم یه هندونه بود

اصلن قرار نبود جشن بگیریم

پسر دایی و دختر دایی محترم  با یه هندونه کادو گرفته شده ساعت ۱۰ شب اومدن دم خونه

ابجیم رفت

 یه عدد  گم ذهنم بهم ریخته ها

شکیک ناقابل تهیه فرمودن

 و بهمین سادگی ساعت ۱۱ شب تو خونه مون بزن بکوب راه افتاد

خلاصه جشن بامزه ای بود

من میما هی بگید نه

اما بریم سر کامنت ها یی که گذاشتین

به خدا شرمنده من این روزا سرم خیلی شلوغه

خیر سرم اخر تابستون قراره برم سر خونه زندگی خودم

اما هنوز هیچی اماده نشده

قضیه دانشگاه مم مونده باید برم کرمان

تازه برگزاری جشن روز زن رو هم سپردن دست من

واییییییییی

هنوز هیچی اماده نشده

شاهین داداش منظورت از خداحافظی چی بود

خودتم می دونی که من این وبلاگ رو  واسه خاطر

حضور شما  و ساره جان راه انداختم

ساره که به سلامتی مشکلش حل شد شما کجا ؟؟؟؟

سیاوش داداش بله مفهوم شد

بچه ها یه چیزه دیگه واسه یکی از دوستام دعا کنید

خوشحال م که مترسک هم هنوز زنده ست

شیوا جون عزیزم

وبلاگت رو خوندم سعی می کنم در قالب یه پست نظرم رو بدم

 اون قضیه دندونا رو هم از سیا ها بپرسی بهتره ( از اون دندونا )

از همه دوستانی که هم از طریق

 کارت پستال  و اف

 تولدم رو تبریک گفتن مرسی

ان شاالله تولدشون جبران کنم ( چشمک )

اقا ابراهیم من اون روز خیلی عصبانی بودم

 فکر کردن اون یکی ابراهیم هستین

اینه که

ادمی جائز الخطاست

همین جا کتبن

از همه دوستان عزیزی که این جریان به نوعی باعث رنجش خاطرشون شده عذر می خوام

هنوزم نمی دونم چرا اون کامنت ها رو پاک نکردم

خوب اگه دوستان عزیز اجازه بدن من برم یه چیزی واسه ناهار درست کنم

نمی دونم کی می تونم ان بشم

اما مرسی که این مدت تنهام نذاشتین

به قول یکی از دوستام

دوستتون دارم چون دوسم دارین ( از اون دندونا )

مرگ پایان کبوتر نیست

به امید ایرانی ازاد

یا حق

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در چهارشنبه 31 خرداد1385  |
 نفسم به شما بسته شده


                                        

                

                 تولدتون مبارک باشه عزیزای من

این دوتا وروجک که اون بالان خواهر و برادر دو قلوی من هستن

درست ۵ سال پیش همچین روزی به دنیا اومدن

در واقع الان باید چند ساعتشون باشه

کلی عکس ازشون داشتم که می خواستم بفرستم

اما متاسفانه فقط همین یکی رو قبول کرد

حجم بقیه زیاد بود

منم وقت نکردم برم ...

حالا سر فرصت می رم و یه البوم ازشون می زنم تو وبلاگ

محمد جواد عزیزم

 

فاطمه خوشگلم

 

تولدتون مبارک باشه اجیا

 

 این کیک هم سلیقه محمده

اجی جونم کیک اصلی امروز عصر

خوب من کلی کار دارم امروز

هنوز رفت و روب نکردم

مامان نمی تونه کمکم کنه

چون امتحاناش شروع شده

اون یکی خواهرم هم که نیست

می مونه من و این دو تا وروجک

که مخ ادمو تردید می کنن اساسی

حالا بعدن بیشتر ازشون می گم

سیاوش

یه بار دیگه خوشحال م از ازادیت

و شرمنده که نتونستم بیام پیشت

و بقیه دوستان که نتوستم بیام پیششون

اول واسه همه ادما دعا کنید

بعدم واسه من

می خوام بگم دوست دارم

پست بعدیم برای تو

خدا جون

من چشمامو بسته بودم

ندیدم که دستمو گرفتی

ندیدم که صدامو شنیدی

نمی دونم

شایدم تو اون شرایط نمی خواستم ببینم

منو می بخشی خدا جونم

با من دست می دهی خدا؟!

 


                  

                                               من و تو

                                  

         

 

                                                                                                                                                       

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در سه شنبه 19 اردیبهشت1385  |
 تنهایی

 

تا به حال تنهایی را ازعمق وجودت احساس کرده ای؟
تنهایی که عشق را فریاد می زنی.
و در عمق تنهایی همدمی از جنس بلور را تصور می کنی.
آن گاه عشق را می یابی ، از آن لذت می بری ، و غنیمت می شماری لحظه هایش را.
آن گاه دوباره تنها می شوی.
اما این بار تنهایی را خواهانی.
و در عمق تنهایی از وجود زیبایی لبریز می شوی و به اوج می رسی.
آیا تا به حال تنهایی را حس کرده ای؟؟؟؟

****************************

خیلی سخته خداجون که ادم حس کنه تو برزخ گیر کرده

مثل الان من

خودت کمکم کن خدا جون

دستمو بگیر

می خوام گرمای دستتو حس کنم

از این پایین می بوسمت خدا جونم

 

                                                              من و تو
 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در یکشنبه 10 اردیبهشت1385  |
 با من دست می دهی خدا؟!
 
با من دست می دهی خدا  
                                          
 
 
برف می بارید. دخترک توی ایوان رفت.
روی طناب رخت ها,برف نشسته بود.
دخترک طناب را گرفت تا سر نخورد,برفها روی زمین ریخت.
دخترک با چشم برف را دنبال کرد با خودش گفت:
یک عالمه ستاره سفید ,
یه عالمه پنبه ی یخ زده!
یک عالمه سرمای کوچولو.
و چشمش به مورچه ای افتاد که روی اب وبرف دست وپا می زد.
سر بالا کرد,ماه در اسمان نبود تا خدا را در ان ببیند.
هیچ ابری هم در اسمان نبود تا خانه ی خدا را در ان ببیند.
نشت,گفت: برای چه دست وپا می زنی ؟
و دست برد تا مورچه را نجات بدهد.
 ناگهان دست دخترک داغ شد!
سوخت.
دستش را عقب کشید.
مورچه را بالا اورد.مورچه همچنان به رفتن ادامه می داد.
قصه ی مورچه انگار فقط رفتن است,
چه روی دست باشد چه روی برف!
ایستادن برایش معنا ندارد.
دخترک گفت:مورچه!
خیلی سخت است در تاریکی و سرما غرق باشی
 و هیچ کس تو را نبیند و نجات ندهد؟
مورچه ایستاد زل زد به چشم های دخترک و گفت:
من می دانستم تابستان فصل جمع کردن دانه است,
می دانستم زمستان برفی جای قدم زدن در تاریکی نیست,
می دانستم اگر بدانم,مستحق هر جزایی هستم,
اما باز بیزون امدم و در این دریا گرفتار  شدم,
دست وپا زدم,شاید به ساحل برسم,
شاید به دانه برسم.
داشتم می خوابیدم با خودم گفتم:
کدام ساحل,کدام دانه در این تاریکی,
در این سرما من را به خاطر دارد؟
که یک دفعه داغ شدم.انگار یک نفر گرمم کرده باشد,
هر چه تقلا کردم نفهمیدم چه کسی مرا هل می دهد؟
چه کسی دستم را گرفته تا غرق نشوم؟
بعد هم تو امدی.
ببینم!تو می دانی چه کسی
در تاریکی و سرمای امشب این حوالی قدم می زده
و چشمش انقدر قوی بوده که مرا ببیند؟
اگر او را دیدی,بگو مورچه شما را دوست دارد,
چرا که برایتان مهم است حتی مورچه ای غرق نشود هدر نرود.
و شروع به رفتن کرد.
انگار هیچ وقت صحبتی نمی کرده است.
دخترک مورچه را روی لبه خشک پنجره گذاشت
و دستش را نگاه کرد.
داغ بود و از لابه لای همه راه های دستش نور بیرون می زد.
بو کشید,دستش بوی خدا می داد.
چشم هایش را بست
و دست ها یش را روی چشم هایش گذاشت و
گفت:سلام خدا!
من که می دانستم تو مورچه را نجات داده ای.
وای خدا!
امیدوارتر شدم به خودم.
اگر در تاریکی و سرمای زمین,انجا که هیچ عابری مرا نمی بیند
و حتی ماهی نیست در اسمان,و ابری هم,
و اگر به تقصیر در ان گرداب
افتاده باشم,بدانم باز تو هستی,
چشم های تو می بیند و دستت داغ است.
می خواهم قول بگیرم از تو که دستت را از من برنداری .
خدایا می خواهم این داغی دست هایت همیشه با من باشد.
با من دست می دهی خدا؟!
و دستش را پایین اورد .
ماه از پشت ابرها بیرون امده بود.
دخترک خدا را دید که برایش دست تکان می داد.
 
***********************************
 
خدا جون فقط تو می دونی که مشکل من چیه
دستمو بگیر
تنهام نذار
از این پایین می بوسمت
 
 
 
 
                                                                                 من و تو
                                                       
                                                                                        
 
|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385  |
 و حصار تنهایی
 
وحصار تنهايي


هيچ کس راز دل خسته ام را ندانست .
 
هيچ کس از پشت پنجره سکوت ،
 
چشم های اشکبارم را ندید و بر دل تسکین نداد.
 
 چه لحظه ها که در حالت غريب تنهايي جز سکوت هيچ نبود
 
و من بودم و دل بودو خداي دل.

از خودم مي پرسم:
 
چرا دنياي دلم اين قدر با حادثه ها بيگانه است ؟
 
چرا هيچ صدايي را از عمق فاصله ها نمي شنوم ؟
 
از خودم مي پرسم :
 
چرا چشم ها اين قدر دروغگو شده اند ؟
 
چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند ؟
 
 چرا ديگر هيچ پرنده اي عشق پرواز را در دل زنده نمي کند ؟
 
 چرا بال هاي آرزو ها شکست ؟
 
 چرا نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟
 
 چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟
 
 چرا قلب عاشق هر زمان رنج ديدن شد
 
و چرا خداي دلم صدايم را نشنيد
 
 و چرا رهايم نساخت از بيزاري ثانيه ها.

و من مسافري غريب در شهري غريب
 
 باز هم اين گونه زمزمه مي کنم:

دل اگر مرد ،
 
 نگاه اگر افسرد ،
 
خداي اگر رها کرد ،
 
 دنيا اگر بيداد کرد ،
 
اگر حادثه ها يکي شد ،
 
 اگر نبض زمين دروغ شد ،
 
و اگر هنوز چشم ها منتظرند ،
 
پس چرا خدایم صدایم نشنید؟!!!!
 
 
 
                                 من و تو
|+| نوشته شده توسط Divo0one در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385  |
 هلا
 

تنهابه تماشای چه ای ؟

بالا, گل یک روزه نور

پائین, تاریکی باد.

بیهوده مپای, شب از شاخه نخواهد ریخت, و دریچه خدا

                                                                    روشن نیست.

از برگ سپهر, شبنم ستارگان خواهد پرید.

تو خواهی ماند, و هراس بزرگ. ستون نگاه, و پیچک غم.

بیهوده مپای.

برخیز, که وهم گلی, زمین را شب کرد.

راهی شو, که گردش ماهی, شیار اندوهی در پی خود نهاد.

زنجره را بشنو: چه چهان غمناک است, و خدایی نیست,

                                                                     و خدایی هست, و خدا

بی گاه است, ببوی و برو, و چهره زیبایی در خواب دگر

                                                                              بین.

 

                                                                                               ((سهراب سپهری ))

                                                             من و تو

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در یکشنبه 3 اردیبهشت1385  |
 تو عاشق شدی

 

دوباره دست به قلم می برم,

شاید این دست به قلم های تکراری ست

 که تاب رفتن از من می گیرد,

 و مرا در این جا با تو نگه می دارد.

دلیل ماندم را نمی دانم,

ولی دلیل ماندن تو عشق است.

تو عاشق شدی;

 اما من؟

تو هر روز عاشق تر می شوی;

اما من؟

تو می دانی خورشید کی طلوع می کند

 و چه زمانی باران می بارد;

اما من؟

هیچ چیز نمی دانم,

حتی دلیل ماندنم را درکنارت,

ای کاش من هم می توانستم ... .

 

*****************

|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 24 فروردین1385  |
 تقدیم به عزیز ترینم
 

امروز صبح عزیزم رفت

نمی یاد تا ۱۴ روزه دیگه

منم مثل همیشه نبودم تابدرقه اش کنم

می خوام بهت بگم که خیلی:

            دوست دارم

                                                          

                     ****************************************

                     ای یاد زیبایت هر لحظه در یادم

                             

                 خواب دیدم که تو با من هستی

                   هم چو گل باز شکوفا هستی

                 یک جهان خاطره در چشمت بود

                      با غم عشق هم اوا هستی

                     رازها داشت نگاه تو هنوز

                  گر چه دور از من و تنها هستی

 

                              

                                                  من و تو

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در یکشنبه 20 فروردین1385  |
 به تو سلام می کنم
 

    به تو سلام می کنم                                کنار تو می نشینم

                    و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

                           اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

                                           در خلوت تو

                               این حقیقت را باز می یابم

خسته               

 خسته              

 از راه  کوره های تردید می ایم .

                                          چون ائینه ای از تو لبریزم

                                     هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

                نه ساقه ی بازوهایت                            نه چشمه های تنت

                                               بی تو خاموشم

                                           بی تو شهری در شبم

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم

و شهر من بیدار می شود

با غلغله ها        تردید ها          تلاش ها          و ...

دور از تو من شهری در شبم ای افتاب

                                                              غروبت مرا سوزاند.

 من به دنبال سحری سرگردان می گردم.

                    تو سخن می گویی          من نمی شنوم

                    تو سکوت می کنی         من فریاد می زنم

 با منی                         

با خود نیستم

 و بی تو                       

خود را نمی یابم

                      دیگر هیچ چیز نمی خواهد 

                         نمی تواند تسکینم بدهد

                      اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

                  این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام

                   حقیقت بزرگ است و من کوچکم

                                با تو بیگانه ام

فریاد مرغ را بشنو

سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت اشنا کن بیگانه ی من

مرا با خودت یکی کن

                                     

                                                                           من و تو

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در شنبه 19 فروردین1385  |
 عشق
 

                                 

                                    ای بهترین سر اغاز 

                     هر حرف مرا به رنگ

                          عشق

                         اغشته کن

                              و

         دلیلی برای رویش من باش

               

                      

                                                        من و تو

 

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 17 فروردین1385  |
 غریبه ی تنها
 

گاهی احساس می کنی

 با وجود همه چیز

هیچ چیز نداری

گاهی میون اشناهای قدیمی

نشستی

اما باز هم غریبه ای.

بعضی وقتا می دونی دلت پره

اما جایی رو سراغ نداری که غصه هاتو اونجا بگی!

گاهی وقتا

 حتی دیوارای اتاقت از دستت خسته می شن

و دیگه طاقت شنیدین حرفای پر از اندوهت رو  ندارن.

اون وقته که چشمات به یکباره

هوس باریدن می کنه

 

                                             

                                                        من و تو

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در چهارشنبه 16 فروردین1385  |
 وظیفه ی ما؟؟؟
 

انسان مسافر جاده ی پر فراز و نشیب زندگی است.

او علیرغم میل با طنی اش به دنیا می اید  و باز هم علیرغم میل باطنی اش از دنیا می رود.

 و انچه در این میان می ماند نوع حرکت و یادهای این مسافر همیشگی است.

وظیفه ما در میان چیست؟

به قول سهراب:

 کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی اواز حقیقت برویم.

و اما مروارید حقیقت را باید در کشتی شریعت و بر پهنای دریای طریقت جست

 و این جستجو آسان نیست.

با وجود همه سختیها و رنجها اما

 باز می گوییم همچو سهراب:

زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری داردبا  وسعت مرگ

                                            

                                                         

                                                                                                                 من و تو

                        

|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 10 فروردین1385  |
 شب تنهایی خوب
 

گوش کن

دور ترین مرغ جهان می خواند.

                                         شمعدانی ها

                                         و صدا دارترین شاخه ی فصل

                                          ماه رو می شنود.

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

                                       پلک ها رو بتکان

                                        کفش به پا کن

                                        و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا

مثل یک قطعه ی اواز به خود

جذب کند.

                                     پارسایی ست در انجا که ترا خواهد گفت:

                                       بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که

                                             از حادثه ی عشق تر است. 

                                                          

                                                         سهراب سپهری

 

                                         

                                                                                              من و تو

 

|+| نوشته شده توسط Divo0one در پنجشنبه 10 فروردین1385  |
 
 
بالا