خرداد
خرداد
خرداد
اینکه این همه اتفاق اونم اتفاق های مهم تو این 30 روز باشه برام جای سواله!!! ؟
چرا ماه های دیگه اینجور نیستن ؟؟؟؟
2 خرداد42 : تولد باباییم
3 خرداد61 : فتح خرمشهر و حس بابا برا رفتن و مبارزه کردن
4 خرداد61 :اولین اعزام بابا
27 خرداد 63: تولدم
27خرداد64 : بابا نبود
23 خرداد 65: بابا برا همیشه رفت، محو شد، پرواز کرد
27 خرداد 67 : تنها دغدغه م این بود که مامان باید برای جشن تولدم پفک مینو بگیره و کیک تولدم هم باید روش گیلاس باشه با ژله قرمز و نارنجی
1377: اغاز ... .
27 خرداد 78: مادر جووونم ( مادر مامان ) گوشواره هاشو کادو تولد بهم داد یک جفت گوشواره ی قدیمی
تو اون سال ها هدیه تولد زیاد گرفتم ولی اون گوشواره ها یه چیزه دیگه بودن
خوش بین بودم به اینده خیلی هم زیاد.
27 خرداد 80 : فصل امتحان های نهایی مه 35 روز از تولد دوقلو ها گذشته مامان خسته ست این روزا خووونه خیلی شلووغه اون قد که هیچ کس تولد من یادش نیست، درس نمی شه خوند مجبورم شب بخوونم بچه ها بیدارن تا صبح داداشم رو پامه و ابجیم رو دستم با اون یکی دستم هم کتاب و جزوه م رو گرفتم و می خونم . ...... با معدل خوبی قبول شدم .
27 خرداد 81: یادمه دعوا کردم هیچ کس تولدم رو تبریک نگفت ابجیم هم اونقد درگیر امتحانای نهایی ش بود که منو پاک فراموش کرده بود.تا الان دو تا از درسام رو افتضاح دادم حوصله تست زدن رو ندارم این روزا .
27خرداد82: کرمانم دانشجوی مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی .بچه ها وقتی فهمیدن امروز تولدمه هر کدوم جزوه رو یه گوشه پرت کرد و اهنگ گذاشتن و مشغول پایکوبی شدن روزه خوبی بود بتول بود راضیه ، زینت ،راحله( بچه های بم ) و افسون که برای همیشه در افسون گل سرخ شناور گذاشت منو و رفت اونشب هیشکی نمی دونست دست تقدیر چه بازی ای برامون تدارک دیده فقط می خندیدیم و میخوردیم.
27خرداد 83: 20 ساله دانشجو ظاهرن هیچ غمی نباید داشته باشم ولی تمام غصه های دنیا تو دل من خوونه کرده
بچه ها برام یه جشن مفصل گرفتن یکی از دیوار های اتاق رو صفورا با سلیقه ی تمام با گل و شاخ و برگ تزیین کرده بود بیشتر مهمان های این جشن تولدم بچه های خراسان بودن و البته صمیمی ترین دوستام تو اون برحه مهین( بچه ی قوچان) که هنوز هم هست ،قدیره ،مریم،معصومه،زهرا،طحان،تکتکم،خدیجه،پریسا،صفورا،...
و خیلی ها نبودن مثل بچه های بم .
یه تفاوت دیگه هم داشت این سال با بقیه سال ها ،حالا دیگه تنها نبودم و اسم یه نفر دیگه رو یدک می کشیدم.اونم برام کادو فرستاد.
مامان اینا هم تلفنی تبریک گفتن و ابجیم که حالا اونم شده دانشجوی مهندسی پتروشیمی .
چند ماهی هست که دارم خودم رو با شرایط جدید وفق می دم و اماده می کنم که اونی باشم که اون انتظار داره .و زندگی رو زیباتر ببینم.
27خرداد 84: خیلی از اونایی که باهاشون صمیمی بودم الان نیستن ،ولی یه دوست خیلی خوب پیدا کردم سمانه السادات اهل شهر بادگیر ها و شاعر .هنوزم گاه گاهی با هم ارتباط داریم تلفنی .یه کتاب شعر بهم کادو داد هنوز دارمش .
اوضاع بد نیست کم کم عادت کردم به بد اخلاقی هاش ،عصبیت هاش ،منم منم گفتن هاش ،حسودی هاش ،تهدید کردن هاش و خیلی چیزای دیگه.اما هنوز کسی نمی دونه من راضی نیستم جز خودش .
27خرداد 85:خیلی بهم ریخته شدم از اول سال درس رو رها کردم و اومدم خونه. استادم برام مرخصی گرفته .ساعت 10 شب دایی اینا با یه هندوونه ی کادو گرفته اومدن خونه مون قرار نبود جشنی در کار باشه خودم نخاستم در واقع حوصله نداشتم.رفت و با یه کیک و چند شاخه گل برگشت .اون قد بداخلاقی کرد که اون جشن ناخاسته به یه جنگ تبدیل شد البته بعد ها ،اون شب من کوتاه اومدم و در مقابل کاراش چیزی نگفتم .
27خرداد86:یکی از بهترین روز تولد هام بود .یه جشن تولد اینترتی ،جشنی متفاوت .بچه های کلوب مشهد که من شرمنده ی خیلی هاشون هستم برام یه جشن گرفتن .
روز خوبی بود غافل گیر شده بودم.
البته چند تا از دوستای دیگه م هم زحمت کشیدن و برام کادو فرستادن و همه ی اینا خارج از پیام ها و نقاشی هایی بود که تو کلوب برام گذاشتن و کارت پستال هایی که به ایمیلم دادن.
تحمل زندگی این روزا برام خیلی سخته ، چند تا دوست خوب دارم که باهام حرف می زنن و راهنمایی م می کنن البته مشاورم هم هست.خیلی بهم ریخته شدم چند ماهی هست از زمستون 85 .
افکار ازاد دهنده ی زیادی دارم ،خسته شدم دیگه،بهش گفتم که نمی تونم ادامه بدم این زندگی رو ولی منطق اون چاقویی بود که زیر گلوم گذاشت ،اینجا بود که فهمیدم تا حالا هم زیادی موندم ،به مامان اینا گفتم نمی تونم ادامه بدم بعد از چند ماه و بعد از شنیدن دلایل و دیدن رفتار ای اون بالاخره به سختی راضی شون کردم .
حالا هم در رفت و امد کارای رهایی م هستم .
خیلی زمین خوردم و بلند شدم دوباره ولی چند هفته ی پیش کم اوردم و .... .
حالا چند روز دیگه به تولد 24 سالگی م مونده.
نمی دونم چطور می شه امسال.
فقط امید دارم که تا 27 خرداد 88 این کابوس 10 ساله تمام شده باشه و از خیلی چیزا فارغ شده باشم
اما دوستای خوبم که متولد خرداد هستن
2 خرداد : داداش جواد صادقی که خیلی دوسش می دارم،از اون ادماییه که همیشه تو حرفاش چیزای خیلی خوبی می تونی یاد بگیری البته اگه بخای .هر جا هستی الان برات ارزوی موفقیت دارم داداشی .
4 خرداد : پژمان مومن، صبور و دوست داشتنی ، از اون ادماییه که هر لحظه ،هر جا و تو هر شرایطی می تونی روی کمک ش حساب کنی .پژمان جان به خاطر همه ی لطف هات مرسی گلم
9 خرداد : نگار جونم و احسان .
نگار یه دختر شیطووون و پاک و ساده و البته دوست داشتنی .چند وقت پیش هم چند روزی مهمان خوونه ی گرم شون بودم در مشهد .نگار جان همیشه برات ارزوی موفقیت دارم و می کنم .
احسان هم یه پسر شلوغ و رفیق باز اغلب دختر ( از اون دندونا) بچه ی خوبیه فقط بی نهایت شیطوونه و استاد مخ زنی .خوش مشرب و اهل دل، خدا نگهش داره برا خانواده ش و دوست دختراش خصوصن مهناز جونش
15 خرداد : بابک روشن .تپوولو ،گوشتالو و چاغالووو. هیچ وقت شب تولدش رو یادم نمی ره چون واسه اولین بار بود که از طریق وب دیدمش و کلی ترسیدم نیم متر از جام بلند شدم رنگم عین گچ شده بود.
همون موقع مفتخر به دریافت این لقب شد گ.س.پ( گربه سیاه پشمالو ) دیالوگ توئیتی وقتی سیلوستر رو می دید ( از اون دندونا )
18 خرداد : ارش گپ.مدیر برتر کلوب دات کام.امیدوارم به ارزوهاش برسه و اون مشکلش هر چه سریع تر مرتفع بشه
22 خرداد : محمد حسین ا . معروف به ممد لاک پشته همون لاکی خودمون.از اون ادمای پشت کوهی و عاشق حلوا .کوهنورد قهاری هست لاک پشت ما .
برای همه ی دوستای دیگم که تو این ماه بدنیا اومدن و من الان تو خاطرم نیست
و برای اونایی که متولد این ماه نیستن
ارزوی موفقیت و سلامتی دارم
یه چیزه قشنگ اومده تو زندگیم
یه دوست خیلی خیلی قدیمی
کسی که فکر می کردم دیگه نیست
کسی که یه رزوایی من بهش امید می دادم
ولی حالا خودم گم شدم تو کوچه پس کوچه های زندگی
کسی که خیلی دوس ش دارم
کسی که منو یاد خیلی ها می ندازه که برام مهم بودن
احسان داداشیه گلم
که کاملن اتفاقی همدیگه رو بعد از حدود ۳ سال پیدا کردیم
هنوزتو شوک م ولی ...
نمی دونم چرا حالا ؟؟؟
امیدوارم که دوباره شروع به نوشتن کنه
مرسی که خط خطی های این بیمار روانی رو تحمل تحمل می کنید